![]() |
![]() |
|
|
دوباره یه پنجشنبه دیگه... چقد این روزا دلم میخواد همیشه پنجشنبه باشه...تموم طول هفته رو سر می کنم تا برسم به این روز...روزی که گوشامو از همه حرفای عالم وآدم می بندم و دلم میخواد فقط از تو بشنوم... این هفته که خیلی بهم سخت گذشت...آخه نتونستم خیلی ازت بدونم...از حالت...از روزای قشنگی که اونجا داری...ولی خوشحال بودم که تونستم حرفای خودمو هر طور شده بهت بگم...امروز دوباره بد بیاری آوردم...اشکالی نداره...توی طول هفته بعد قول گرفتم خبرتو ازش بگیرم... توی تموم روزای این هفته ای که گذشت یه چیزی بود که خیلی آزارم می داد... ترس...ترس از دست دادن تو مث خوره به جونم افتاده... بعضی وقتا میزنه به سرم...فکرای احمقانه می کنم...نمیدونم چم شده بود که یه جورایی فکر می کردم دیگه دوسم نداری...یا چه می دونم کمتر دوسم داری... خل شدم مگه نه... تورو خدا از دستم دلخور نشو...اون اخماتو هم باز کن...به خدا دست خودم نیست...تموم زندگیم شدی تو...من اگه به تو فکر نکنم می میرم... این دنیا خیلی کوچیکه...واسه این کوچیکیشه که من هیچوقت نا امید نمیشم... هیچوقت ازم نخواه نا امید شم...به من به خاطر خودم امید بده...نزار توی جنگی که با خودم شروع کردم مغلوب بشم...واسه بردن این جنگ من از خیلی چیزا گذشتم....هنوزم تموم نشده...دلم میخواد روزی که تموم شد اون روزی نباشه که یه عمر با شرمندگی زندگی کنم.... افتخار من داشتن توه و شرمندگی من رفتن تو... می دونم خیلی برات سخته میون این دو تصمیم گرفتن...ولی دلم میخواد روزی اگه میون این دو راهی گیر کردی بازم به ندای دلت گوش بدی.... اگه یه روز حتی بدون من بری دلم میخواد تصمیمی باشه که دلت برات گرفته باشه نه آدمای دور و برت...یادت باشه نیمی از اون قلبی که برات میزنه مال منه... بی خیال...نمی دونم چرا هر وقت میخوام باهات حرف بزنم اینجوری رسمی میشه... آهان یادم اومد...واسه اینکه هنوز عقدمونو نخوندن(شوخی کردم وای...امشب تو چرا اینقد اخمات تو همن...نبینم دلتنگ شده باشی....بزارامشب من اخمام تو هم باشه که ضد حال خوردم....دلت میاد حالا که من اومدم اینجوری اخمو شدی... تو رو خدا یه کم بخند...آهان...همینجوری... ولی اگه بهت دروغ نگفته باشم یه جورایی عاشق اون اخم کردناتم...ولی تو رو خدا الان نه...الان باید بخندی... مهربون نازنینم خیلی دلم میخواست بیشتر از اینا پیشت باشم...برات بگم از خیلی چیزا...از خیلی روزای غمگین و شادی که برام رقم می خوره...تموم روزای نبودن تو برای من غمن و پنجشنبه هایی که به دیدنت میام شادی... خیلی دلم میخواد یه روز خوشبختیتو با همه وجودم حس کنم...باورم بشه که از ته دلت می خندی...برای دیدن این روزای قشنگ از همه چیزم میگذرم.... اگه این روزگار لعنتی یه روزی سر ناسازگاری برداشت و تو واقعا رفتنی شدی ...یقین بدون که رد پای عشق بی حد و اندازه تو در بیشه باور من همیشگیه و شک نکن که واسه من بهترین بودی و هستی... بازم میگم خیلی مراقب خودت باش...هیچوقت نزار حال و هوات ابری بشه...نزار چشات بارونی بشه...یادت باشه زیر این آسمون بزرگ یه نفر است که جونش به نفسای تو بسته ست... دوست دارم تا سر حد مرگ...خدا حافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:38 توسط امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در انتهاي آن كوچه بنبست،سايه اي بر ديوار...
سايه پسرکی شاد ،كه چه خرم مي دود و باد اورا با خود مي برد... ترس من از روزي است كه ديگر آن سايه نباشد... لكه خون بر درخت،شال زيبايي بر شاخه آويخته... هوا روشن شد...سايه ديگر نبود... و پس از آن ديگر هيچ سايه اي نبود... ترسم به جا بود...سايه خود را بر ديوار مي بينم كه...تنهاي تنها است... از آن پس سايه تنهاي تنها بود...و صدايي مبهم در آغوش باد كه زير لب زمزمه كرد... امشب تا صبح خواهم گريست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 |
|
RSS
|